این روزها جورِ دیگری به تو نگاه میکنم...
این روزها تو برایم رنگ و بوی دیگری داری...
این روزها در سیاهیِ تو چادری خاکی میبینم...
چادری که در سخت ترین لحظه ها از سر نیفتاد...
این روزها تو را بیشتر دوست دارم،
تو را بیشتر قدر دانم...
چطور میتوان تورا تنها تکه پارچه ای دانست؟
حریم آسمانی من...
لیاقت می خواهد واژه ” ما ” شدن
لیاقت می خواهد ” شریک ” شدن
تو خوش باش به همین ” با هم ” بودن های امروزت
من خوشم به خلوت تنهایی ام
تو بخند به امروز…
من میخندم به فرداهایت...
یا اباعبدالله
آسمان وسعت دریای تو را درک نکرد
احدی نیز بلندای تو را درک نکرد
همه در اوج عطش روزه گرفتیم اما
هیچ کس روضه ی لبهای تو را درک نکرد
گاهی
دلت"به راه" نیست!!
ولی سر به راهی..
خودت را میزنی به"آن راه" و میروی,
و همه،
چه خوش باورانه فکر میکنند..
که تــو..
"رو به راهی"...!¡
سر تا پایم را که خلاصه می کنم ، می شوم مشتی خاک ...!
که ممکن بود خشتی باشد در دیوار یک خانه،
یا سنگی در دامان یک کوه ،
یا قدری سنگ ریزه در انتهای یک اقیانوس ...
و یا شاید خاکی از گلدان ...!
یا حتی غباری بر پنجره ...!
اما ... مرا از این میان برگزیدند برای نهایت
شرافت
برای انسانیت ...
و پروردگارم که بزرگوارانه اجازه ام داد به نفس کشیدن
دیدن ... شنیدن ... فهمیدن
و ارزنده ام کرد به واسطه ی نفسی که در من دمید ...
من منتخب گشته ام برای قرب ... برای سعادت ...
من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده به انتخاب و تغییر ...
به شوریدن ... به عشق ...
وای بر من اگر که قدر ندانم...
وای بر من اگر که باز ناشکری کنم به خاک ...!
الحمدالله